X
تبلیغات
پارس هاب

♥دختری از جنس باران♥

.."زندگی تلخ ترین خواب من است"..

خدایا اجابت کن...

چندیست سکوت عجیبی درونم را فرا گرفته....


می اندیشم....


به عشق...


به چشمانت...


به قلبی که نمی دانم در آن جای دارم یا نه!!


به نگاهی که تصور میکنم زود از من نخواهد گذشت...


به اشک هایی که ریختم...


به چشمانم که هر لحظه به دنبال توست...


به قلبم، که بیچاه چه زجری می کشد این روزها...


به اینکه کی این فاصله ها تمام می شوند؟؟ کی روز دیدار فرا می رسد؟؟


تو که بودی؟؟؟


از کدام دیار بودی که اینگونه مرا اسیر خود ساختی؟؟


دلم می سوزد برای خودم که روزهای بی تو بودن را سخت میگذرانم ... به راستی می گذرد؟؟


دلم می گیرد وقتی آسمان آبیست، باران می بارد، کوچه در انتظار من و توست اما تو نیستی تا با هم


قدم بزنیم...


گاهی دلم به تو حسودی می کند که یک نفر (من) تو را آنقدر دوست دارد که هر روز صبح برایت دعا می کند


و بعد ازخانه خارج می شود...هر شب قبل از خواب از خدا طلب آمدنت را می کند...


تا کسی حرف از فراموش کردن تو می زند، سخن را قطع می کند چون می داند تو فراموش شدنی


نیستی، چون می داند اجازه ی فراموش کردن تو را ندارد تا ابد...


چون می داند قلبش  تمام تو را در برگرفته است...


به آسمان نگاه می کنم...هوا تاریک شده است... به ستاره ها می نگرم...لبخند می زنم


چون ستاره ی من و تو همیشه در کنار هم می درخشند... دستانم را رو به آسمان دراز می کنم...


ستاره ات را لمس می کنم... درست از جنس مهربانیست... درست از جنس تو...


خیره می شوم به آسمان...به بزرگیش... به...

رنگی اش...  

دلخوش می شوم به اینکه شاید تو هم درست همان لحظه به همان آسمان خیره شده ای...


دعا می کنم برای اینکه بیایی و همیشه بمانی ...کاش اجابتش زود فرا رسد...


 و باز هم سکوت میکنم...



http://www.jazzaab.ir/upload/2/0.587258001320163549_jazzaab_ir.jpg




+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند 1392 ساعت 12:29 توسط باران | 69 نظر


تولد تو (11/19/...)، تولد خوبیها...

چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد..


زیبایی های دنیا از آمدن تو پیدا شد، روزها گذشت و چهره زیبایت در


آسمان دلم آفتابی شد..دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد..


همه زیبایی های دنیا با آمدن تو می آید..


و اینگونه زندگی با تو زیبا میشود، اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو


عاشق میشود..و امروز روز میلاد دوباره تو است، در این هوای ابری نیز خورشید در


لابه لای ابرها به انتظار دیدن تو  است…


و این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست، و این ماه درخشان ترین ماه دنیاست که


تو را درون تصویر نورانی اش میبیند..


آمدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو مینگرد، همه جا را سکوت فرا گرفته


تا خدا صدای تو را بشنود..


صدای دلنشین تو در لحظه شکفتنت، عطر حضورت فرا گرفته همه زمین را..


تو یک رویایی که حقیقت داشتنت معرکه است، داشتن یکی مثل تو معجزه است،


امروز روز میلاد دوباره تو است..


و من خیلی خوشبختم از اینکه مال منی..


جز این احساسات چیزی در دلم نمانده، این هدیه تا آخر عمرم در دلم مانده که


دوستت دارم و قلبت این شعر عاشقانه را تا آخرش خوانده..


شعری با عطر احساست، به لطافت دستانت، به زیبایی چشمانت، هدیه من به تو


در روز میلادت..تویی قطره بارانم که گلستان کرده ای باغ وجودم را و


امروز یک روز مقدس است که مدتها به انتظار آمدنش نشستم..


عشق من منتظرم بیایی تا عاشقانه تو را در آغوش بگیرم و بفشارم تو را،


تا بگویم خیلی دوستت دارم


و بگیرم دستانت را ، تا بگویم تا ابد مال منی، و احساسم را به تو هدیه دهم و


تبریک بگویم روز تولدت را..


♥ تولدت مبارک بهترینم ♥




عکس تبریک تولد



+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن 1392 ساعت 14:49 توسط باران | 112 نظر


آسمان دلم بی تو ابریست...

ایـن روزهـا، بـا تـو،


بـه وسـعـت تـمـام نـداشـتـه هـایـم، 
حـرف دارم…


امـا مـجـالـی نـیـسـت تـا بـنـشـیـنـی بـه پـایِ


ایـن هـمـه حـرف...دلـم تـنـگ اسـت، 


فـقـط بـرای حـرف زدن بـا تـو…


دیـگـر نـمـیـدانـم چـه کـنـم، یـا چـه بـگـویـم…خـسـتـه ام،


کـمـی هـم بـیـشـتـر…فـراتـر از تـصـورت…


سـخـت اسـت بـرایـم تـوصـیـفـش…


تـا بـه حـال نـمـیـدانـم،


دیـده ای درمـانـدگـی و بـی قـراری هـایِ من را یـا نـه…؟


بـغـضِ فـرو خـورده در گـلـویـم...


بـهـانـه گـیـری هـایِ دل بـی قـرارم...


و یـا…غـم نـهـفـتـه در نـگـاهـم…


کـه بـه خـدا قـسـم،


هـیـچ یـک از ایـن هـا، دیـدن نـدارد…



(نفــــســـ♥ـــــم زودتــــر بـــــرگـــرد)...





+ نوشته شده در شنبه 30 آذر 1392 ساعت 12:28 توسط باران | 49 نظر


تــــــــــ♥ــــــــــو و مــــــــــ♥ـــــــــــن...

تـــــــــــو بگو بهار قشنگه،


مــــــــن میشم بهارِ تـــــــــــــو


تـــــــــــو بگو بمون،


مـــــــــنم نمیرم از کنارِ تـــــــــــــــو


تـــــــــــو بگو مــــــــــــنو نمیخوای


دیگه خسته کردمت


گر چه سخته امّا مـــــــــن


دور میشم از دیارِ تـــــــــــــو


تـــــــــــو بگو سردِ هوا،


مــــــــــنم میشم خورشیدِ تـــــــــــــــو


تـــــــــــو بگو که نا امیدی،


مــــــــــن میشم امیدِ تــــــــــــــو


تـــــــــــو بگو دلـــــــــــــم گرفته


از همه دورنگیها


مشکی میشم،


مظهر یه رنگی میشم واسه تـــــــــــــــو


تـــــــــــو بگو خدا کنه


بــــــــارون بیاد از آسمـــــــــــــون


به خـــــــــــــدا قسم میگم


گریه کنه برای تـــــــــــــو


اگه غمــــــگین بشی


از دستـــــــــم ناراحت بشی


میــــمیــــرم که تا ابد


پاک بشم از خیال تـــــــــــو


کــــــاشکی تمــــــوم نشه این روزا ،


این خاطــــــــره ها


تــــــــــــــو بمونی واسه مــــــــــن،


مـــــــــنم بمونم واسه تــــــــــــو




برای نمایش بزرگترین اندازه کلیک کنید

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آذر 1392 ساعت 11:45 توسط باران | 59 نظر


لحظه های عاشقی...

♥♥♥ این چه احساسیه که ، من و تو مثل همیم

از همه دنیا جدا ، نه زیادیم نه کمیم

دارم حست می کنم ، لحظه لحظه با منی

تو تموم لحظه هام ، تو هوام پر میزنی

دارم حست میکنم ، توی بیداری و خواب

دل واسه تو میزنه ، با یه دنیا تب و تاب

این چه احساسیه که ، بی تو آروم ندارم

حتی وقتی با منی ، باز تورو کم میارم

دارم حست می کنم ، خیلی نزدیکی به من

خودتو نشون بده ، عاشقونه حرف بزن

دارم حست می کنم ، مثل روزای قدیم

هنوز هم کوچه ی عشقــو ، من و تو خوب بلدیم

این چه احساسیه که ، واسه من مقدسی

تا دلم تورو میخواد ، تو به دادم می رسی
♥♥♥



+ نوشته شده در شنبه 4 آبان 1392 ساعت 11:23 توسط باران | 99 نظر


صبر آدم و حوا...

صبــــری کــه داده بـــودی تمـــام شــد ،

ولـــی دردم همچنـــان بــــاقیست ،

بدهکــــار قلبـــم شـــده ام ،

میدانــــم شرمنــده ام نمیکنــــی ،

بــــاز هــم صبـــــــر میخواهــم !

خـבایـ ـا اَعـ ـصابٍ من

فاحـ ــشـﮧ نـ ــیست

کـﮧ روز وَ شَـ ـب

مورב تَجـ ـاوز قـَ ـرارَش میـבهند!!!!





زن کــــه باشـــی عادت میکنــــی به نــارو خــــوردن


به اینـــــکه "آدم"ت بـــرود با "حــــوای" دیـــگری...


و تنها شـــــریک تنـــهاییت "تنـــهایت" بـــگذارد

تـــو بی آدم میشــوی، بــی هــوا...

هـــم نفست برای دیــــگری نفـــس می کشد

و تــو
دیگر نفـــس نداری بـــرای ادامـــه زنـــدگی


و چقدر سخــت است اینگونه مــُـردن

.
.
.

+در ســــرزمین مـــن عشـــق یعنـــی:

نـــمک ریختـــن بر زخــــــــــــــــــــم تنـــــهایی...



+ نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور 1392 ساعت 10:08 توسط باران | 137 نظر


خودت باش...

ﺗﺼﯿ ﯿﯿﺮﯼ ﻋﺽ بشی . . .

پست ها ﺧﻨﺪﻩ ﺩﯿ . . .


ﻫﻨﮓ ﺷﺩ ﭘﻠِ ﯿﮑﻨ . . .


ﺪﺕﯿ . . .


. . .


ﯿﺩ ﮐ ﯿ . . .


ﺭﻩ ﻏ ﭼﺸﺕ ﺟﯿﯿﺮﻩ . . .


ﮐﻪ ﺳﻌ ﺑﻬﺶ ﺗﻈﻫﺮ ﮐﻨﯿﺴﺘ . . .


ﺭﻩ ﻟﺒ ﻫﻨﮕﯿﺸﮕﯿ ﭘﻠِ ﯿﮑﻨ . . .


ﺑﻪﻧﺪﺯﻩ ﺪﺗ ﮐﻪ ﺧﺩﺗ ﻧﮕﻪ ﺩﺷﺘ

ﺗﻈﻫﺮ ﮐﺮﺩ ﮔﺮﯿﮑﻨ . . .


آره تو اینی . . .


یه قهوه که هر چی شکر بریزی بازم همون

تلخیه ناب و داره . . .




+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور 1392 ساعت 08:30 توسط باران | 95 نظر


من..تو..او..

جایی هست که دیگه کم میاری


از اومدن ها , رفتن ها , شکستن ها . . .


جایی که فقط میخوای یکی باشه ، یکی بمونه نره ! ! !


واسه همیشه کنارت باشه


من الان اونجام . . . !

. . . تو کجایی ؟ ؟ ؟





+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور 1392 ساعت 09:04 توسط باران | 136 نظر


باران..عشق..تو..

پرسید باران؟ گفتم بهار!

پرسید بهار؟ گفتم لحظه های با تو بودن!

پرسید لحظه ؟ گفتم کوچه بن بست!

پرسید کوچه بن بست ؟ گفتم من و تو!

پرسید من و تو ؟ گفتم قصه ی ناگفته!

پرسید قصه نا گفته ؟ گفتم هزار و یک شب بودن ما!

پرسید هزارو یک شب بودن ما؟ گفتم زیر پنجره ی تنهایی من!

پرسید زیر پنجره ی تنهایی؟ گفتم اشک مهتاب وقتی نمی غلتد!

پرسید اشک مهتاب؟ گفتم شکوه التماس وقتی دست نیاز به سویت دراز

می کنم!

پرسید شکوه التماس؟ گفتم شبهای تاریک یلدایی!

پرسید شبهای تاریک یلدایی؟ گفتم اشک های سرشار پنهانی!

 پرسید اشکهای سرشار پنهانی؟ گفتم قلبی که از دیدار می تپد و از

 ندیدن یار می گرید!

پرسید قلب؟ گفتم تو! پرسید من؟ گفتم عشق!

پرسید عشق؟ گفتم نوری که هرگز نمی میرد!

پرسید نور؟ گفتم عشق پرسید عشق؟ گفتم اشک!

 پرسید اشک؟ گفتم عشق!

پرسید عشق؟ گفتم هاله ی دل تنگی!

پرسید هاله ی دلتنگی؟ گفتم عشق!

 گریست!

 پرسیدم عشق؟ گفت گریستن برای بودنهایی که باید باشند و نیستند و
 
نبودنهایی که نباید باشند و هستند!

 من گریستم ، او گریست، کسی از دالان تنهایی چشم های منتظر
 
غمزده مان فریاد زد…




+ نوشته شده در شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 09:08 توسط باران | 167 نظر


لبخند تلخ...

یک درخت پیرم و سهم تبرها می شوم


مرده ام، دارم خوراک جانورها می شوم


بی خیال از رنج فریادم تردّد می کنند


باعث لبخند تلخ رهگذرها می شوم


با زبان لال خود حس میکنم این روزها


هم نشین و هم کلام کور و کرها می شوم


هیچ کس دیگر کنارم نیست، می ترسم از این


این که دارم مثل مفقود الاثرها می شوم


عاقبت یک روز با طرز عجیب و تازه ای


می کُشم خود را و سر فصل خبرها می شوم!!!




+ نوشته شده در سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 09:05 توسط باران | 106 نظر


منم مثل خودت تنهای تنهام...

پر از بغضم پر از حرف سکوتم
تو رو گم کردم اما روبروتم

منو برگردون اون جایی که بودم

آخه تا کی گرفتار قنوتم

تو دنیایی که جای آرزوهاست

کسی جز تو منو عاشق نمیخواست

بیا تا سر بذارم رو ی شونه ات

دلم مثل خودت تنهای تنهاست

هنوزم زخمی سیب فریبم

اسیر این شبای نا نجیبم

تو خوبی کن بیا به خلوت من

تو که میدونی من اینجا غریبم

هنوزم عکس چشمات روبرومه

نگاه تو تمامه آرزومه

بذار باور کنم دستاتو دارم

نگیری دستامو کارم تمومه




+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد 1392 ساعت 09:46 توسط باران | 84 نظر


طاقتم تمام شد...



باشه دلم؟


باشه!


غصه ها جمعتر بشید این غصه هم جا شه!




باشه چشام؟


باشه!


گریه کن گریه تنها راهشه!




باشه خدا؟


نباشه!


التماس نکن نمیشه مال تو باشه.....




باشه مرگ؟


باشه!


طاقتت آخراشه...



+ نوشته شده در شنبه 12 مرداد 1392 ساعت 11:10 توسط باران | 64 نظر


من هنوز خوبم...

دیـــروز ، همیـــن حوالـــی

زلـــزله ای آمــد…


حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!


بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن”


بـه ایـن لـرزیـدنـهـا


سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ…


بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ


و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ…


امـّـا هنـوز "خـــوبــم" !!!




+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1392 ساعت 09:10 توسط باران | 59 نظر


خاطرات مرگبار...

سادهـ خط خطیــ میــــ کنم

دلتنگیـــــ هایم را

بی دلیلــــ، بیــ هیاهو

خاطراتــــ را بایــــد سطل سطل . . .

ازچاه زندگی بیرونـــ کشید . . . !

خاطرات نهـــ سر دارند و نهـــ تهـــ . . .

بی هوا می آینـــد تا خفهـ ات کنند . . .

میرســــند . .

گاهی وسطــ یکـ فکر . . . !

گاهی وسطـــ یکـ خیابان . . . !

سردت میـ کنند . . . داغتــ میکنند . . . !

رگ خوابتـــ را بلدند . . . زمینتــ می زنند . . . !!!

خاطراتـــ تمام نمیــــ شوند . . .

تمامت میــ کنند...


+ نوشته شده در سه‌شنبه 1 مرداد 1392 ساعت 09:36 توسط باران | 56 نظر


خواستم اما نشد...

گریه کردم گریه هم این‌بار آرامم نکرد

هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد


روستا از چشم من افتاد، دیگر مثل قبل


گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
...



بی تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد


درددل با سایه و دیوار آرامم نکرد


خواستم دیگر فراموشت کنم، اما نشد


خواستم، اما نشد، این کار آرامم نکرد
...



سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس


دستمال تب‌بُر نمدار آرامم نکرد


ذوق شعرم را کجا بردی که بعد از رفتنت


عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد...


+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر 1392 ساعت 08:49 توسط باران | 44 نظر


بیخیال...



دیگـــر بــرای مــن فرقـــی نمـــی کنـد ...

افـتادن و شـکسـتن و برخاسـتـن یکیســــت ...


وقتــی هجــوم حادثــه بیــداد مـــی کنــد ...


وقتــی میـان حنـجــره ات بغـض بـی کســی ســت ...


وقتــی بـرای چشــم تو ، دیـدن
!

وقتــی بــرای گــوش ، شنیـدن
!

وقتــی امیــد و شــوق رســیــدن
! نمانـده اســت ...

دل دادن و بریــدن و درجــا زدن یکیــســت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر 1392 ساعت 11:13 توسط باران | 29 نظر


برایم بنویس...

این پست را ســــــکوت می کنم تو بنویس ! 


تــــــــو بنویس ... 


از دلتنگی هایتــــــ، از دردهایتــــــ ، از حــــرف هایت ...


از هرچه دلتـــــ می گوید !


بنویس برایـــــــــم...



من سراپا گوشم...

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر 1392 ساعت 09:55 توسط باران | 51 نظر


تبریک...

روزه هنگام سوال است و دعا / پر زدن با بال همت تا خدا



شهر یکرنگی و بی آلایشی / ماه تقصیر و گنه فرسایشی



عاشقان معشوق خود پیدا کنند / تا سحر در گوش او نجوا کنند



درد خود گویند با درمان خویش / با طبیب و با انیس جان خویش . . .


حلول ماه مبارک رمضان ، بهار قرآن ، ماه عبادتهای عاشقانه



نیایشهای عارفانه و بندگی خالصانه را به تمام دوستای گلم تبریک



عرض میکنم



التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر 1392 ساعت 08:46 توسط باران | 28 نظر


زندگی..من..خدا..

فیلمـ مسـפֿـره اے بہ نامـ "زنـבگـے"

با بازیگر مزפֿـرفـے بہ نامـ "مـלּ"

از کارگرבاטּ פֿــوبـے بہ نامـ "פֿــבا"

واقعا بعیـב بوב ...




+ نوشته شده در شنبه 15 تیر 1392 ساعت 09:10 توسط باران | 39 نظر


عادت مشترک...

هَــرکه مــی خــواهـی بـــاش

ایـن عادت مُـــشتَــرک انسـانهــاســت

تـــو نیــز ، روزی , ســاعـتی , لـَحظــه ای

احــساس خـواهـی کـرد کـــه

. . .


هیــچکـَـس دوسـتت نَــدارد



+ نوشته شده در شنبه 15 تیر 1392 ساعت 08:14 توسط باران | 13 نظر


خسته ام...

دل استــ دیگر خستــه میشود...

بی حوصله میشــود

از روزگار از آدمـــــــها از خــودشـــــ

از این قابــها از اثباتــ از تـــــوضیــح

از کلماتــــی که رابـــطه ها را به گند میکشـــد...

از اینـــ همه مهربانیــ کردن

و نا مهربانی دیدنــ از ســـــــــــــنگ صبور بودن

و آخــــــــــــر هم مُهر ســـــنگ بودن خوردنـــــــ

از زهــــــر حرفـــ هایی که

تــــــا آخر عمـــــــر آدم را مـــــــی آزارد...

خســــــــــــته ام...
 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر 1392 ساعت 11:20 توسط باران | 38 نظر


حکایت من...


لَبخـنــבْ ڪـِﮧ مے زنـمــْ

בَر בُنیـآے ڪـوבڪـآنـﮧ פֿـوבتآטּْ فڪـر مے ڪُـنیـב؛

בَرבے نیسـﭞْ ...

زَجرے نیسـﭞ ...

غَــمے نیسـﭞ ...

اَمــآ ...

بـآ هَـر لَبخـنــבْ روحَـمــْ  زَخـمــْ  بـَر مے בآرבْ ...-

قـَﮧ قَـﮧ ڪـِﮧ مےْ زَنـمــْ  בْلمــْ  ضَجـﮧ مےْ زنـבْ ...

ایـטּْ آَسـﭞْ حڪآیـﭞ ِ ڪَسےْ ڪـﮧ

بـآ خَنـבه هآیشْ בُنیـآیےْ رآ مےْ خنـבانـב


+ نوشته شده در شنبه 8 تیر 1392 ساعت 15:25 توسط باران | 36 نظر


برای خودم مینویسم...


برای دل خودم می نویسم ...


برای دلتنگی هایم


برای دغدغه های خودم


برای شانه ای که تکیه گاهم نیست !


برای دلی که دلتنگم نیست ...


برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست ...


برای خودم می نویسم !


بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست !.!.!.!


+ نوشته شده در سه‌شنبه 4 تیر 1392 ساعت 22:53 توسط باران | 44 نظر


سرنوشت...



" دســـــــتـِ سرنوشـــــــتـ رـآ "

بـایـــــــد قطــــــــع ڪـــــــرد ...

او دزد ِ " آرزوهـــــــاے " مــــــــלּ اســـــــتـ ...

+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر 1392 ساعت 23:47 توسط باران | 16 نظر


یا مهدی...

. ღ . ◝ مے شود ببینَمَت ... ( ؟ ) سلآم آشناے



مهربانم .. مے شود



گام هاے خستـہ ے من این جاده ِ انتظار را بـہ انتها




برسانند و من ,



پیدایَت کنم ( ؟ ) چشم هاے مهربان و روشن َ ت




کجآست ؟





مےشود ببینمَت ؟ جرعـہ اے نگاه ( ! ) پاسخ ِ




تمام ِ خواهش من است...




عیدتون مبارک دوستای گلم



+ نوشته شده در شنبه 1 تیر 1392 ساعت 19:08 توسط باران | 22 نظر


بی کسی...


چقدر تـآزِگــﮯ دارَد بـَرایَـمـ


روزهایــﮯ کـﮧ بـﮧ امید آمدن

کَــســﮯ دِلـخُــوشـ نیـستَـم ...

وَ شَبهایــﮯ کـﮧ

اَز نیــآمَدَنَــش دِلگیــر نمــﮯ شَوَمـ ...


بــﮯ کَســﮯ هـَم عالَمــﮯ دارد
...





+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 04:26 توسط باران | 17 نظر


حرفهای دلم...


حرف های دلم را هرگز کسی نمیفهمد ...

فقط روزی مورچه ها خواهند فهمید !!!

روزی که در زیر خاک گلویم را به تاراج میبرند ...

+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 04:17 توسط باران | 7 نظر


بی تو...


امسال بهار بی تو یعنی

" پاییز "


تقویم به گور پدرش می خندد ...!


+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد 1392 ساعت 04:04 توسط باران | 4 نظر


تکیه گاه...


بالش خودم را ترجیح میدهم،

چرا که شانه های امروزی مثل بالش های مسافرخانه اند،

خوب میدانم سرهای زیادی را تکیه گاه بودند!




+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:47 توسط باران | 31 نظر


قلب من...


آهــــای ...

دلـــ آهنیــــِ بی احساس...

حواست باشد پایت را کجا میگذاریــــــ...

قلبـــــِ من آهنیـــ نیستـــــ...

میــــ شکند...

خُــرد میشــود...

و خُردهــ هایـش پایـــــتـــ را زخــــمیــــ میـــکند...

منــــ

نگـــرانـــــِ تـــو هســـتمــــ...



+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:46 توسط باران | 10 نظر


دلم میگیرد...


گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...!


گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...!


نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...!


ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !



+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:44 توسط باران | 5 نظر


بانو وار...


بانو وار حسادت میکنم....!!!

دلم آغوش پر آرامشی را می خواهد که زیر باران گرمم کند...

دلم می خواهد کسی باشد....

خوب باشد..

مهربان باشد..

بس باشد..

همه ی بودن هایش فقط برای من باشد..

فقط وفقط برای من.....!!!!!




+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:43 توسط باران | 3 نظر


یادت باشد...


یادت باشد دلت که شکست،سرت را بالا بگیری...

تلافی نکن،فریاد نزن،شرمگین نباش

دلشکسته،گوشه هایش تیز است

مبادا دل و دست آدمی که روزی

دلدارت بود،زخمی کنی به کین

مبادا که فراموش کنی،روزی شادیش آرزویت بود

صبور باش و ساکت..


+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:41 توسط باران | 1 نظر


بیهودگی...


بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!



چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم!



+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:36 توسط باران | 1 نظر


سنگ دل ترین...


گـ ـاهـى ســَنگـ ـ دل تــ ـَریـن آدمـ ِ دُنـــیآ هـــَمـ بـــآشــ ـى

یـکــ ـ لــَحـــظهـ

یکــ ـ آن

یــاد ِ کــََسى روى ِ قــفسـهـ ســ ـینـهـ اتـــ ـ

سـ ــَنـگــینـى مــى کــُند

آنـــوقتـــ ـ ...

بـهـ طـ ـور ِ کـ ـاملا غـ ــریزى

نــَفَس ٍ عـ ــَمــیقـى مــ ـى کــِشى

تــ ـا سَنگـــ کـــوبــ ــ نـــَکــُنـى


+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:30 توسط باران | 2 نظر


سنگ صبورم...


این روزهـــا ....

بیشتــر از قبل ... حال همه را می پرسم.....

سنگ صبور غــم هایشان می شوم...

اشک های ماسیده روی گونه هایشان را پـاک می کنم...

اما یک نفر پیدا نمی شود ...

که دست زیر چانه ام بگذارد ...

سرم را بالا بیاورد و بگوید:

حالا تو برایم بگو....!!!



+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:25 توسط باران | 2 نظر


دلشکسته...


شکــــستن دلــ♥ــ مانـند شــکستن دنــده اســت 


از بیــرون هــمه چـیز روبــرآه اسـت


امــآ هــر نــفس


درد اســت کـه میـکشی!




+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:23 توسط باران | 0 نظر


دلتنگم...

☂ شاید نشناسی!" ☂

از خلاصه ی این روزهایم

که می‌‌دانم حوصله به خرج نمی‌‌دهی‌

تا تمامی حرف‌هایم را بشنوی

فقط این را می‌‌گویم :

" دلتنگی‌ ام "

آنقدر بزرگ شده است

که اگر ببینی‌

شاید نشناسی!"


+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:23 توسط باران | 4 نظر


سقوط...



نه بهانه گیر بودم، نه شکننده...

اما چند روزیست

با هر اخمی، بغض می کنم..

و با هر زخم زبانی می گریم..

بی آنکه اشک بریزم پایم می لغزد..






و صدای سقوط خود را در اعماق وجودم می شنوم!

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد 1392 ساعت 14:12 توسط باران | 17 نظر